نیمه سنگی بر لب دریا

چیلز

چهارشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۳۰ ق.ظ

خیلی برام جالبه که چقدر روان رو جسم تاثیر داره. که چطور اضطراب باعث میشه طوری بلرزم که انگار وسط قطب جنوبم یا انگار یه عفونت شدیدی تو بدنمه ولی در واقع هیچیم نیست و ذهنم ترسیده. جایی خوندم که نباید به درد و بیماری آدما گفت جالب؛ راستش آره اون لحظه ای که به اصطلاح حمله هراس بهم دست میده و احساس میکنم دنیا داره به آخرش میرسه جالب نیست، روزهایی هم که استرس باعث میشه رو قلبم برف بشینه و تو هوای گرم تابستون حس یخ زدگی دارم هم جالب نیست ولی اگه جور دیگه بهش نگاه کنیم هم جالبه هم قشنگ. دوست داشتم تو مغز خودم زندگی میکردم و میدیدم دقیقاً چه اتفاقاتی تو مغزم رخ میده که باعث بروز واکنش x یا y میشه یا دارو های روانپزشکی با مغز چیکار میکنن. دنیای نورون ها و انتقال دهنده های عصبی و هورمون ها خیلی برام جالبه.

 

قبلاً آهنگ breathin آریانا گرانده رو شنیده بودم ولی واقعاً دیروز بود که حسش میکردم. وقتی همه ی ناامنی هات و ترسات با هم به ذهنت هجوم میارن و حس درماندگی داری دیگه فرقی نمیکنه زیبا باشی یا زشت، پولدار باشی یا فقیر، موفق باشی یا ناموفق، مشهور باشی یا گمنام، محبوب باشی یا منفور..فقط می ترسی و می ترسی. اون لحظه ای که دیگه نمیدونی سراغ چی بری و چی رو امتحان کنی... وقتی که تنها راه پیش روت اینه که به نفس کشیدنت ادامه بدی. این آرامش چیه که حتی اگه آریانا گرانده هم باشی بازم ممکنه ازش محروم باشی؟

احساس رضایت درونی چیه؟ چه نقطه ای هست که اگه اونجا باشی دیگه حالت خوبه؟ بین این همه ورزشکار، خواننده، پزشک، معلم، دانشمند، مهندس، خانه دار، میوه فروش و ... یعنی واقعاً حال خوب سهم کیه؟

 

قبلاً جایی شنیدم که وقتی جسمت درد میکنه میتونی بهش اشاره کنی و بگی اینجام درد میکنه ولی وقت روانت بیماره دست گذاشتن روی یه نقطه از دهنت و نشون دادنش به بقیه و گفتن اینکه اینجای روانم درد میکنه کار سختیه. کاملاً موافقم. 

 

برای آدمی که قبلاً تراپی رفته کار سخت تر میشه. چون وقتی بعد از یه مدت روان درمانی برچسب درمان شده میخوری، یه جورایی انگار حق ناراحت بودن و اضطراب داشتن ازت سلب میشه. نمیدونم. این روزها میفهمم اینکه میگن منتال هلث ایز اِ لایف لانگ جورنی یعنی چی.

 

۹۹/۰۵/۰۱
مریم