نیمه سنگی بر لب دریا

۱۸
فروردين
۰۰

*اسپویلر الرت*

چند وقت پیش دیدن پنج فصل بریکینگ بد و سینمایی ال کامینو تموم شد و من میتونم ساعت ها راجع به هر کدوم از کاراکترها بنویسم و حرف بزنم. میخوام بریم تو بطن زندگی آقای وایت و حسابی خودش و تصمیماتش رو قضاوت کنیم. سریال می پردازه به زندگی یه دبیر شیمی که با همسرِ باردار و پسرش- که مقداری مشکل حرکتی عضلانی داره به گمونم- دارن زندگیشون رو میکنن و با مشکل مالی هم دست و پنجه نرم میکنن و به ناچار تو یه کارواش هم مشغول به کاره؛ [گویا وضعیت معیشتی معلم ها همه جای دنیا داغونه] که متوجه میشه سرطان داره و فرصت زیادی هم برای زنده موندن نداره. نگران وضع مالی خانوادش بعد از مرگشه، پر از اضطرابه چون کنترل اوضاع از دستش خارج شده، غرورش صدمه دیده و به اندازه ی کافی احترام دریافت نمیکنه مخصوصاً تو کارواش که میبینیم مقداری تحقیر میشه و به همه ی این ها ترس و سردرگمی رو به رو شدن با مرگ رو هم اضافه کنین که منجر میشه به تبدیل شدن معلم مهربونی که تو عکس بالا میبینید به یه تولیدکننده ی متامفتامین و قاتل بی رحم که من میخوام در ادامه ی پست بگم چرا. خُب دلیلش بروز ندادن احساساتش بود. به همین سادگی؟ بله. به همین سادگی. 1سرکوب خشم، ترس و اضطراب و 2تفکر قربانی بودن.

  • ۱ نظر
  • ۱۸ فروردين ۰۰ ، ۱۴:۵۴
  • مریم
۱۵
فروردين
۰۰

سال های قبل هر وقت یه وبلاگ می ساختم چند روز یا چند هفته بعد حذفش میکردم بعد هم کلی با خودم کلنجار میرفتم که من چرا اینقدر بی ثباتم؟ حدود ده روز دیگه این وبلاگ یه ساله میشه؛ وبلاگی که شک داشتم بتونم بیشتر از یک یا دو هفته نگهش دارم و خیلی از این بابت خوشحالم. یه جورایی شروع نوشتن اینجا برام به منزله ی جشن گرفتن پایان یه افسردگی خیلی طولانی و فرسوده کننده بود و حس پیدا کردن دوباره ی خودم رو بهم داد.

 

بعد مدت ها دوباره حس نوشتن دارم ولی اینبار مودم پایینه. اضطراب معدم رو ریخته بهم. خودم و تصمیماتم و چارچوب هام حتی برای خودم رفتن زیر سوال. احساس گم شدگی میکنم. بعضی وقتا دوست دارم از همه ی آدم های دنیا قایم شم. البته خبری از افسردگی نیست ولی خب اگه بد مدیریت کنم این مدت رو ممکنه دوباره بعد یه سال حالم بد شه و افسردگی دلش بخواد دوباره یه سرکی تو زندگیم بکشه.

 

یه جورایی همزمان هم جالبه و هم غمگینه که

چطور یه دوست ممکنه تبدیل به دشمن شه

و دشمنت تو یه موقعیتی به دادت برسه و رفیقت بشه

یه روز دورت حسابی شلوغ باشه و یه روز فراموش شده باشی

یه اتفاق بد در نهایت منجر به یه چیز خیلی خوب تو زندگیت بشه

و چیزی که فکر میکردی با رسیدن بهش درِ همه ی خوشی های عالم به روت باز میشه از زندگی سیرت کنه

اتفاقات بدی که همیشه فکر میکردی فقط مال بقیه ست، تجربه کردنشون نوبت تو باشه

اتفاقات خوبی که فکر میکردی فقط تو فیلما و رماناست برات اتفاق بیفته

آدمی که از دل و جون براش مایه میذاشتی از جون سیرت کنه 

آدمی که به خونش تشنه بودی بزرگترین لطف دنیا رو در حقت بکنه

آدمی که تحسین میکردی و میپرستیدی از چشمت بیفته

آدمی که قضاوت و مسخرش میکردی رو ازش الگو بگیری

امروز پر از ایمان باشی و فردا آتئیست

و همه ی اینا در عرض یه چشم هم زدن اتفاق میفته

که بهش میگیم زندگی. هم باید روز خوب ها رو زندگی کنیم و هم روز بدا. گزینه ی skip نداره. 

 

مستند Dancing with the devil دمی لواتو این روزا ترنده. دمی چیزایی رو تجربه کرده که هر کسی رو از پا در میاره. یه ایامی تو زندگیم بود که فکر میکردم اگه خیلی زیبا بودم، اگه خیلی پولدار بودم، اگه مشهور بودم، اگه استعداد منحصر به فردی داشتم و یا اگه یه کشور دیگه به دنیا اومده بودم زندگی خیلی بهتر بود و به تبعش حال من هم. ولی زندگی آدمایی مثل دمی نشون میده هر کسی تو این عالم یه غمایی داره که ... هعی.

من رو پذیرش میخوام تاکید کنم. هر جای دنیا که هستیم باید بپذیریم. خودمون رو، اشتباهاتمون رو، موقعیتمون رو. خلاصه سر جنگ نداشته باشیم که منصفانه نیست که فلان چیز چرا باید واسه من پیش بیاد و... . بپذیریم دنیا بر اساس انصاف نیست. با پذیرش این اصل خیلی آرامش میاد تو زندگیمون. بعد میتونیم شروع کنیم به جلو رفتن. به پیشرفت کردن از همون نقطه ای که خودمون توش قرار داریم نه جایی که فکر میکنیم حقمون بوده باشیم. آلبوم جدید دمی رو هم حسااابی پیشنهاد میکنم. فوق العادست. دمی داره یاد میگیره زندگی بعد از اوردوز باز هم قشنگه و ارزش زندگی کردن داره. امیدورام درسی که یاد گرفته رو یادش نره. من خودم درسی که پارسال گرفتم رو امسال یادم رفت پس دوباره دارم یادش میگیرم :D

  • ۱ نظر
  • ۱۵ فروردين ۰۰ ، ۲۱:۴۸
  • مریم
۱۸
دی
۹۹

اگه بخوام با خودم صادق باشم یه مدتی بود نمیدونستم اینجا چی بنویسم و به صرف داشتن هر ماه حداقل یک پست می نوشتم. ولی چند روز اخیر دو تا ایده داشتم (1. باهوش نبودن هیچ اشکالی نداره و 2. چرا از اینکه یکی دو سال پیش تصمیم خودکشیم رو عملی نکردم خوشحالم؟) که خودمم نمیدونم چرا هنوز دست به کیبورد نشدم ولی یه روزی مینویسمشون.

 

 

امروز سعی داشتم سریال Gilmore girls رو دانلود کنم که لابلای جستجوهام یه وبلاگ پیدا کردم به اسم "نیلوفر و بودنش" که یه پست راجع به این سریال و احترام خاصی که نسبت به کاراکتر لورالا داشت نوشته بود با عنوان "من و لورالای گیلمور". پست رو که خوندم چشمم به تاریخ ارسال مطلب افتاد: سیزده سال پیش. برای من سیزده سال پیش خیلی دوره. سیزده سال پیش من حدود ده سال داشتم. نیلوفر احتمالا الان یه مادر مهربون چهل و دو ساله است که شاید انقدر دغدغه های زندگی مشغولش کرده که وبلاگش رو یادش رفته. حتی شاید لورالا رو هم فراموش کرده باشه!

  • مریم